رد شدن و رفتن به محتوای اصلی

آنها از مرگ نمی ترسیدند

وقتی اسم کهریزک را می شنوم،به دردهایم،به زخم هایم،به شکنجه شدنم،فکر نمی کنم ،به صورت های فکر می کنم که حالا چطور دارند در این جامعه زندگی می کنند.به سعید مرتضوی فکر می کنم به آدمهایی که از او دستور می گرفتن.به آدم هایی که به او دستور می دادند.به  شکنجه گری که تن سرد محسن روح الامینی را روی دستانم می دید و مشت هایش را محکم تر می کوبید به صورتم.یادمه وقتی تن مچاله شده محسن رو آوردن و انداختن روی زمین ،دست هایم را بردم که سرش به زمین نخورد.نفس نمی کشید.چشم هایش را که بستم.چشم های خودم هم بسته شد،اینقدر که مشت خوردتوی سرم.من فرزند همین خاک بودم.کنار طاقتم ایستاده بودم.
                                                                 



ارسال یک نظر