رد شدن و رفتن به محتوای اصلی

از هوش می

 نوام چامسکی و دکتر رضا براهنی
( در اعتراض های جنبش سبز)



چند ماهی پیش از آنکه از ایران خارج شوم ، به من اطلاع دادند که شاملو عمل دارد و در بیمارستان است. چند ماه قبلش دیده بودمش . وقتی که وارد شدم ، دیدم خطاب به پروانه هایی که دو سه ماه پیش به او داده بودم ، روی میز کنار تختش گذاشته شده. دو سه ماه بیش تر با دوست نقاش و شاعرم ، وثوق احمدی رفته بودیم دیدنش، و در آنجا وقتی کتاب را دستش گرفته بود ، صفحه ای را باز کرده بود و چشمش خورده بود به شعر " از هوش می" .
گفت ، یعنی چی ؟
گفتم یعنی اینکه وقتی نزدیک است بیهوش شوی دیگر به گفتن فعل نرسیده ، ممکن است رفته باشی ، به همین دلیل می گوید ، " از هوش می ".
دست چاقش را بلند کرد و زد به پیشانی اش و گفت چرا به ذهنم نرسیده!
گفتم هزار تا چیز به فکر تو رسیده ، این یکی هم به ذهن من رسیده. بعد گفت شعر را برایش بخوانم . اما در بیمارستان وقتی خطاب به پروانه ها را دیدم گفتم ، این را برای چی آوردی اینجا ؟ گفت کار دستمون دادی ! باید آماده می شد تا برود زیر عمل. من خداحافظی کردم و آمدم بیرون....

(رضا براهنی در گفتگو با مجتبا پورمحسن / تجربه / نمره 4 شهریور 1390/ صفحه 49)
ارسال یک نظر