رد شدن و رفتن به محتوای اصلی

این چند خط برای شیوا



انگارسقف این سرزمین از جنس نکبت شده شیوا جان،زمستانش به اشکال مختلف روی صورت این مردم نشسته،می خواهم از روی افکاری که در ذهنم می گذرد بعد از خواندن مطلبت عبور کنم،اما انگار نمی شود.فردا همین کار را سر مادر من هم میاورند .فردا همین کار را سر تمام زنان مادر هم میاورند.از شدت درد روحی که گرفته ام کلمات چشمهایشان را به نقطه نامعلومی می دوزند و به فکر فرو می روند.آیا ما منافقیم؟چرا باید مزه تلخ بودن را با هل دادن مادرانمان به ما بگویند.چرا باید یک عربده کشِ بزدلِ که حتی جراُت نمی کند از خودش بپرسد مادر من هم،مادر این سرزمین است جوش بیاورد و این حرکت را انجام دهد.سرزمینمان،مردمانمان،کابوس شده اند.


(زخم نوشته شیوا نظر آهاری در صحفه فیس بوکش)

امروز، در خیابان، مردی مادر را هل داده و تا او بتواند خودش را از روی زمین جمع کند و بفهمد چه روی داده، با شعار" مرگ بر منافق" ترک موتورش نشسته و رفته است..

دستها و زانوهای مادر، زخمی است.. بیش از این‌ها، روحش زخمی است. وقتی با چشم‌های گریان به خانه آمد و آنقدر شوک شده بود که نمی‌دانست فریاد" مرگ بر منافق" برای چه و به چه گناهی بر سرش کشیده شده و دستی مردانه، او را روی زمین انداخته است.. بی‌هوا.. بی‌هیچ آمادگی ذهنی..

مادر شوکه است.. شوکه از این نام" منافق" که هنوز انگار دارد دور سر اهالی این خانه می‌چرخد.. شوکه است.. از زخم دستها و پاهایش نیست که روی آسفالت خیابان کشیده شد.. از زخم یک هجوم نامردانه است.. از پشت..

که وقتی با لباس خاکی از روی زمین بلند شد و به خانه رسید.. قطره‌های اشک توی چشم‌هایش می‌درخشیدند.. از کی تا بحال " منافق " شده بود که چنین دستی بی‌شرم بر زمینش زند؟

**

و من انگار که درونم خالی شده است.. وقتی پای زخمی‌اش را نگاه می‌کنم و صورتش را که هنوز شوکه است..
می‌گوید:" چیزی نیست، مادر.. فقط هول کردم، از بس که ناگهانی بر زمینم زدند."

هول کرده‌ام از این شعار" مرگ بر منافق" که بر گوش مادر نشست.. هول کرده‌ام از من که منافقم انگار و مادرم را می‌زنند توی خیابان‌های این شهر..

ارسال یک نظر